
( پانزدهم اسفند 92 - شکوفه های درخت زرد آلوی حیاط خونه )
می بینی ؟! می بینی ، این روزهای آخر ، اسفند چه نازی میکند ؟! چه دلی می برد با این دلبری ها،باران هایش دوست داشتنی تر شده ، هوایش خواستنی و روزهایش طولانی ، گویی مهرش به دل زمان هم نشسته که این چنین بی طاقت است ! به خیالش یادمان میرود سوز و سرمایش ! یادت هست ؟! ابری از سراب خیسمان میکرد و ما پناه می بردیم به چتر امید ، یادت هست " ها " کردن هایمان را در سرمای استخوان سوز کویر ، این که دستهایمان را در جیب می چپاندیم ! نوک ِ دماغ من قرمز میشد و گونه های تو ــ همیشه ــ شالگردنی که با تار و پود خیال و آرزو برایت بافتم را به یاد داری ؟! ــ یکی رو ، یکی زیر ، یکی رو ، یکی زیر ــ در یادت هست آن شب های بلندی که جان میداد برای خیال بافی ، چه سوداها که دلکم به پا نمیکرد ، می رفت تا تـــه ِ قله ی خیال ... امان از آن جمعه های بی قراری که مدار حوصله ـمان صفر میشد و تمامش به پرسه های بی خیالی می گذشت ــ تمامش ــ این روزها که داری کَم کَمَک با دلبری چمدان می بندی و من در انجمادی سکونی سرد از حالا دلم برایت تنگ شده ــ تنگ ِ تنگ ــ دلم لبریز از حجم دقایق ماضی ست که میدانم ــ خوب میدانم ــ تکرار شدنی نیستند ، حال به ناچار یا به عادت روزگار یا از سر ذوق ، بهار را به فال نیک می گیریم و اسفند انتظار را اردی بهشتی می کشیم و دل به تاب ِ هفت رنگ ِ هفت آسمان ِ پُر تب و تابش می بازیم ، باشد تا بهاری دیگر را به تماشا بنشینیم .
روزگارتان سبز سبز سبز سبز ...
.: بهارتان مبارک :.
[1]
تــو بخند ، تا سراسیمه شود ، بوی بـهــار ...
سید علی میر افضلی


