
آدم مطلقگویی نیستم امّا نودوسه مطلقاً برای من بد بود ! نودوسه پُر از اتفاقهای دومینویی ِ خارج از کنترل ِ اشکدرآر بود که من از مدتها قبل سپر انداخته و این معرکه رو به تماشا نشسته بودم . نودوسه بهم فهموند در همیشه روی یک پاشنه نمیچرخه ، بهم فهموند زندگی چه موج سینوسی ِ بیانصافی داره ، بهم فهموند با این همه اهن و تولوپ و ادعایی که دارم وسط زندگی چقدر میتونم کم بیارم و تبدیل بشم به یه موجود ضعیف و شکننده ، نودوسه امید ـم رو از ریشه خشکوند ، غرورم رو له کرد و نتیجهی همهی اینها در من ، یک نیاز به تغییر رو شکل داد . خوب یا ید ، درست یا غلط . مهم این نیت تغییر کردن بود که با برهان و دلیل بهش رسیدم . سر سفره هفت سین یک "حول حالنای" اساسی بدهکارم به خودم ، به روزهای پیشرو ، به دور جدید گردش زمین . با تموم گنگ ُ مبهم بودن و غیر قابل پیش بینی بودن ِ نودوچهار ، بهش بدجوری خوش بین ـم ، نشون به نشون " إنّ مع العسر یسراً " ـش خوش بینم ...
[1]
در این روزهای آخر سال / وقتی که خانه ات کلاه سفیدش را / به احترام بنفشه ها / از سر بر می دارد / تو نیز خاکسترهایِ تلخ این زمستان را / از آستین بتکان / و چشم هایِ غبار گرفته اش را / با روزنامه هایِ بد خبر دیروز/ برق بینداز / تا تعبیر خواب هایِ اُردیبهشتی ات / راه زیادی نمانده است ...
عباس صفاری
.: بهارتان سبز سبز سبز سبز :.




