
چادری که باشی تو تموم عکسای دسته جمعی سیاه و سفید می افتی ، شایدم با شال و روسری هات یه انقلاب رنگی راه بندازی که نشون بدی دلت مثل چادرت سیاه نیست ، چادری که باشی راننده تاکسی در جواب سلام ـت میگه : سلام خانـــوم ، چادری که باشی حتی جنتلمن ترین هاش هم میدونن که نباید دستشونو دراز کنن و بخوان که بهشون دست بدی ، چادری که باشی تنها سیاهی که ازت دیده میشه چادرت ِ ، نه خط چشمت ! چادری که باشی یه فروشنده ای هم پیدا میشه که با اکراه بهت بگه : " خانوم این دامنی که انتخاب کردین کوتاهه آآ اگه میخوایین بیارم ؟ " بعد تو با خودت بگی لابد فروشنده فکر میکنه من همیشه چادر سَرَمه ! ، چادری که باشی مردادی ترین تابستونا مال ِ تــو ، چادری که باشی نزدیک پله برقی کمی مکث میکنی تا چادرتو جمع و جور کنی ، چادری که باشی جلوی حراست سردر دانشگاه دختری خودشو پشت چادرت قایم میکنه و ازت میخواد تا تکون نخوری که یه وقت حراست بگیرتش ، چادری که باشی وقتی می بینی دو سه متر بعد از رد کردن حراست ، دخترا چادراشونو مچاله میکنن تو کیفشونو و حس پیروزی رو با ولع مزه مزه میکنن ، دردت میاد ، چادری که باشی پسرک هیز فروشنده ی شلوغ ترین بوتیک شهر ، سایز شلوارتو حدس نمیزنه ، چادری که باشی قید کوله پشتی رو میزنی ، هر چند با هر بار دیدنش دلت ضعف میره ، چادری که باشی سرت بالاست ، نگاهت پایینه ، چادری که باشی تو هر سطح براقی چادرتو چک میکنی نه میزان پوش موهاتو ، چادری که باشی میدونی نباید با استاد "سین" واحدی برداری چون شنیدی همه چادری ها رو میندازه ، چادری که باشی یه جاهایی ترجیح میدی دیده ها و شنیده هاتو به روی خودت نیاری ، چادری که باشی میدونی قیمت پارچه چادری رو قواره ای میگن و نه متری ، تازه از دیدن قیمتاش هم هیچ تعجب نمیکنی ، چادری که باشی یه وقتایی زود مورد قضاوت قرار می گیری ، یه وقتایی زود بهت برچسب میزنن که : خشک مقدس ! ، چادری که باشی هستن آدمایی که بخوان انتقام تموم تضادشونو با جامعه و نظام و تاریخ ، از تـــو بگیرن ! چادری که باشی سفیدی ارزش چادر سیاه ــتو با هیچی عوض نمیکنی ، هیچی ... چادری که باشی خودت میدونی یه تیکه پارچه هیچی رو ثابت نمیکنه ، اگه بقیه شنیدن تو خودت با جفت چشمات دیدی ، دیدی که ... بماند ، چادری که باشی با خوندن این پست یه منحنی پت و پهن میشینه رو لبات ...
+ عادت ندارم به کامنت ها جواب ندم ولی این بار برای خودم دلیل دارم :)