
یک بعد از ظهر جمعه تابستانی است ... برعکس روی تختم دراز کشیده ام آن هم به شکم ! بالش را گذاشته ام زیر آرنجم و دارم مجله" داستان" همشهری را میخوانم . از آن روز که آرشیو منسجم مجله ی " دانستنی ها" ــی برادرم را در کتابخانه دیدم و کلی هم حسودی ام شد ! تصمیم گرفتم به جای خواندن 17 تا در میان 40 چراغ و 32 تا در میان موفقیت و 9 تا در میان همشهری جوان،پای ثابت این مجله " داستان " باشم . به کارکتر اصلی داستان فکر میکنم ... غلتی میزنم و بالشم را بغل میکنم.
با گوشی ساعت را چک میکنم . حتماً فردا این موقع همه چیز تموم شده ! کاش زودتر فردا تموم شه ! آخ ... از فکرش دل شوره می گیرم ! بعد از یکسال و شش ماه هنوز هم عادت نکرده ام ! به خودم دلداری میدهم که بچه نشو دختر ... فردا روز خوبیه ! سخت نگیر ...
میرم سراغ داستان بعدی ... 5-6 خطی میخوانم ولی ... حواسم پرت ِ فرداست ! کاش زودتر فردا تموم بشه ! مجله رو می بندم و میرم برای فردا وسایلمو جمع و جور کنم ...
به جز دانشگاه تنها جایی ست که ترجیح میدم مقنعه سر کنم ! از مقنعه متنفرم ! م ت ن ف ر ... از ته کمد مقنعه را میکشم بیرون . انگار گاو جویده باشدش ! موقع اتو کشی دلم برای بوی ادکلن قبلی حسابی تنگ میشود ،تنگ ِ تنگ ...
به خیابان های شلوغ و پر ترافیک فردا فکر میکنم ... به پیاده رو های مملو از آدم ! به آن متکدی که از عضوی به نام پا فقط 10 سانتی مترش را دارد ! به متروهایی که بیشتر از قطار بمبئی مسافر سوار می کنند ! به آن گل فروشی خیابانی که میان هیاهوی روزمرگی آدمها بدجوری دلبری میکند . به بالاتر از میدان ونک ... به طبقه اول ساختمان کنار ِ باشگاه بدن سازی . به حرکت نوسانی اعصاب خرد کن پاهای مراجعه کنندگان ( ایضاً خودم ! ) به 6 حرف با 4 نقطه ... انتظار !
دراز میکشم روی صندلی ویژه لیموئی رنگ ! لابد مثل دفعات قبل خودم را میبندم به فحش !!! هر بار یادم میرود این کلیپس لعنتی را در بیاورم ! ارتودنتیست مرا با اسم کوچک صدا میزند . هنگام کار آهنگی را زمزمه میکند که تا به حال نشنیده ام ! باید خیلی قدیمی باشد ... لابد مثل همیشه حین کار نوک دماغم شروع به خارش میکند ! مجبور است دست از کار بکشد تا من با خیال راحت نوک دماغم را بخارانم ! آخیش ... ! حتمنی حرصش می گیرد ! لابد برای همین وقتی 10 عدد انگشت مبارک + ابزار آلات شکنجه اش را در دهانم می چپاند از من سوالات تشریحی می پرسد تا لجم را در بیاورد !
در دلم کلی صلوات می فرستم تا کار دردناکی نکند ! آخر میدانی انتظار برای درد کشیدن خیلی زجر آور تر از تحمل خود درد است . جای شُکرش باقی ست برای فردا براکت شکسته ای ندارم تا مجبور باشم وجود ِ آن لوله ی پلاستیکی حال به هم زنی که آب دهان را می مکد در دهانم تحمل کنم !
■■■
کاش فردا زودتر تموم بشه ... فردا شب این موقع حتمنی برعکس روی تختم دراز کشیده ام آن هم به شکم ! بالش را گذاشته ام زیر آرنجم و دارم مجله" داستان" همشهری را میخوانم .