
این که من عادت دارم در میان حرف زدنهایم چند باری اسم مخاطبم را به زبان بیاورم و این که میگویند اسم فرد قسمتی از شخصیتش را شکل میدهد ، برای من نتیجهاش این میشود که همیشه سعی میکنم اسم افراد را درست و کامل صدا بزنم ، بدون اینکه از سر و تهش بزنم یا آن را مخفف کنم . میان این همه آدم ، تنها چند نفر ِ انگشت شماری هستند که اسم مرا آن گونه که من دوست میدارم درست با همان stress ها تلفظ میکنند ، با تمام هجاها و صامت و مصوتها و حتی دانه به دانهی نقطههایش ! یک جوری که در جواب ، کم ِ کم ـش باید بگویم : جان ؟ جان دلم ؟ . این وسط هنوز هم بعد از این همه سال دلم ضعف میرود وقتی " مامان جان " و " بابا جان " مورد خطاب قرارمیگیرم ، یقیناً از آن دست الفاظی ـست که هیچ موقع تکراری نمیشود و همیشه به دل مینشیند ، اصلاً تمام ابزار شنیداری ـم متحد میشوند تا همچین فرکانسی را تمام و کمال دریافت کنند و درجا بفرستند به نیمهی سمت چپ بدنم و مستقیم بروند در قلبم جا خوش کنند و منحنی روی لبهایم کِش بیاید . این که یکی بیاید نسبت ـش با تو را به " نام تــو " صدا کند ، همیشه برایم قشنگ بوده و هست ، مامان و بابا که جای خود دارد ، با شنیدن هر کلمهای از این جنس ( مثل : دایی ، عمه جان ، خاله جونم ، عمویی من و ... ) دلم غنج میرود . اصلاً آدم باید کسانی را در این دنیا داشته باشد که این گونه صدایش کنند ، کسانی هم داشته باشد که خودش با تمام وجود این گونه صدایشان کند ، حسرت نداشتن نوع دوم مدتهاست در دلم خانه کرده ...