
وسط تمام دل مُردگی های بیست و اند سالگی ، یک جایی بالای کوه لباس های چروکیده ی اتو لازم دار ، در بین بی حوصله ـگی های مفرط خاکستری ، میان گنگی ریشه دار ثانیه های تکراری ، پشت خاک پنجره های بسته ، وسط این همیشه های سیاه ، میان پشت گوش انداختن راز و رمز این همه همهمه ، وقتی مدتی ـست در اتاق بوی هیچ عطر و ادکلن خنک زنانه ای به مشام نمی رسد ، وقتی میان هیچ های زندگی گُم شده ای ، وقتی هزار دیده گریه چیده ای ، درست وقتی خسته ی خسته ی خسته ای ، وقتی از راکد بودن بو گرفتی ! وقتی به کش و قوس افتادی ، بُریدی ، سپر انداختی ، تسلیمی ، گُمی ، زمین خوردی ، درست همان جایی که نمی توانی یا بلد نیستی یا اصلاً نباید کاری کنی ، این جور وقت هاست که فقط و فقط به یک عامل خارجی نیاز داری برای بلند شدن ، یک انرژی فعال سازی ، یک کاتالیزگر ، یک محرک ، یک انگیزه ، یک عاملی مثل نوسان گویچه های گهواره ی نیوتن که با تو برخورد کند و انرژی اش را به تو منتقل کند و تو را با خودش ببرد (+) ، یک نیرو مثل پیدا کردن یک دوست جدید نارنجی نارنجی نارنجی که در همان اولین دقایق آشنایی کلی با هم بخندید ، غریبه ای که اسم ـت را خوشگل تلفظ کرده و از لاک قرمزش هم انرژی گرفته ای و شارژ شده ای ، غریبه ای که چشم هایش گفته ـست با من دوست میشوی یکتا ؟!
[1]
+ من برای زنده بودن جست و جوی تازه می خواهم ، خالی ام از عشق و خاموشم ، های و هوی تازه می خواهم ...
[2]
من از این پاییزی که غم و غصه اش زودتر از خودش اومده میترسم