
سرش را چند باری به چپ و راست تکان داد و نچ و نچی حواله کرد و خواست حرفی بزند که انگار منصرف شد ، بازدمی طولانی با ته صدای آه داد بیرون و انگار که باطری اش تمام شده باشد بی حرکت ماند و نگاهش میخ شد به زمین ! راوی که انگار از پشت تلفن از این حرکات به وجد آمده باشد حتماً با ولع شروع به ادامه صحبتش کرده بود ، کاش میدانستم از چه می گوید ! / کمی دور تر از من ایستاده بود و هدست را چپانده بود زیر مقنعه اش ، لابد دانشجو بود ، سعی کردم روی ضرب آهنگ پایش تمرکز کنم تا موزیک پلی شده را حدس بزنم ! / خانم میان سالی که چانه اش روی شانه ی سمت راستم بود و از زور ناچاری برّ و بر به من زل زده بود ، تمام ریمیل و خط چشمش ریخته بود پایین ، کاش جا بود تا بتوانم جُم بخورم و از کیفم یک دستمال مرطوب بدهم تا پاکش کند ! / آن گوشه چهارزانو نشسته بود کف مترو ، سرش را انداخته بود پایین ، نه حواسش به کسی بود و نه کسی حواسش به او بود ، اما من خودم دیدم یواشکی اشک می ریخت ، کاش میشد بروم بغلش کنم ، بی هیچ حرفی ... / پسر بچه ی سه چهار ساله ای سمت چپم بغل مادرش بود و هر ده ثانیه غر غر میکرد و بهانه ی پدرش را می گرفت ، طفلک در آن ازدحام لابد کلافه شده بود ، بین خودمان بماند چشمانش دنیا را می خرید و آزاد می کرد ، اسمش محمد صدری بود . / درست رو به روی من به فاصله میلی متری ایستاده بود و دقیق تر بگویم چش چالمان را از هم تشخیص نمیدادیم ، در آن هیر و ویر داشت کتابچه تبلیغاتی را ورق میزد ، برای اینکه کور نشوم سعی میکردم در ورق زدن کمکش کنم ! / داشتم فکر میکردم چرا این خانومی که چادر دارد انقدر خوشحال است و دارد به همه لبخند میزند که ، که مچ نگاهم را با نگاهش گرفت ! هزار و یک ، هزار و دو ، هزار و سه ، هزار و چهار ، هزار و پنج ... حس کردم تا جواب لبخندش را با لبخندم ندهم همینجا مرا درسته قورت میدهد ! / متوجه حضورش نشدم ، یکهو دیدم ایستاده پشت دختری که با هم کتابچه را ورق می زدیم ، خسته بود ، مقنعه اش طوسی بود ، حدودً چهل ساله به نظر می آمد ، جای دست نداشت و با هر ترمز پرت میشد روی این و آن و با ایما و اشاره معذرت خواهی میکرد ، ناشنوا بود ، فکر کردم چقدر دوست دارم یک روزی زبان اشاره را یاد بگیرم ... / از شلوغی و ازدحام ، انگار اکسیژن به همه به قدر کافی نمی رسید ، سرم تیر می کشید و خدا خدا میکردم زودتر برسیم ... دلم هوس لواشک ترش ِ ترش کرده بود ، خانم فروشنده ای وارد مترو شد و داد زد : دونااااااات تازه ه ه ه ه ه ه ... / مترو ، اتوبوس ، ترمینال ، قطار ، راه آهن ، خیلی عجیب اند و سرگرم کننده ، میشود ساعت ها بی هیچ حرفی به مردم نگاه کنی و حدسشان بزنی ، میشود کمی فقط کمی از دغدغه هایت رها شوی و به هیچ کدامشان فکر نکنی ... به هیچ کدامشان !
[1]
می گویم ، نمیشود یک شب بخوابی وُ / صبح زود یــکی بیاید و بگوید هر چه بود تمــــــــــام شد به خــــدا ... ؟! / تو همیشه از همین فردا / از همین یکی دو ساعت بی رویای پیش رو می ترسی / می ترسی از رفتن ، از نیامدن / می ترسی از همین هوای ساکت بی منظور / می ترسی یک وقتی دستی بیاید روی سینه ی باران بزند / کاسه های خالی اهل خانه را بشکند / اصلاً تو از شکستن های بی دلیل دریا می ترسی /
سید علی صالحی